ندبه

«بر من سخت است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی...»

ندبه

«بر من سخت است که خلق را ببینم و تو دیده نشوی...»

سلام خوش آمدید

۱۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «شهادت» ثبت شده است

برای اولین بار بود که با حاج رضوان کار می‌کردم. فکر می‌کردم با یک نظامیِ خشک و خشن روبه‌رو می‌شوم. وقتی دیدمش و چند روزی با هم کار کردیم، فهمیدم که چقدر اشتباه می‌کردم. خیلی متواضع بود و اهل شوخی و خنده. به ظاهرش هم خیلی اهمیت می‌داد. آن‌قدر خوش‌لباس بود که بعضی از بچه‌ها در لباس پوشیدن از او تقلید می‌کردند. اگر نمی‌شناختی‌اش، فکرش را هم نمی‌کردی که این، همان عماد مغنیه‌ای است که برای اولین‌بار صهیونیست‌ها را شکست داده. (35)

کمتر اجازه می‌داد از او عکس بگیرند. بیشتر وقت‌ها خودش بود که پشت دوربین می‌رفت تا در عکس‌ها حاضر نباشد... هیچ سرویس امنیتی غربی تصویری از او در اختیار نداشت؛ به‌جز چند تصویر که آن‌ها هم مربوط به دهه 80 و دوران جوانی‌اش بود. (30)

فارسی را طوری حرف می‌زد که فکرش را هم نمی‌کردی ایرانی نیست، لهجه تهرانی داشت. به انگلیسی و فرانسه هم مسلط بود. همه این‌ها، کارش را آسان و از مترجم بی‌نیازش می‌کرد. (38)

خیلی‌ها، حتی خیلی از اعضای حزب‌الله هم شک داشتند که آیا اصلاً شخصی به نام عماد مغنیه در حزب‌الله وجود دارد یا نه.... (45) 

غروب 25 مه سال 2000 بود که دیدمش؛ روز آزادی جنوب لبنان. همیشه خنده به لب داشت؛ ولی آن‌روز خنده از لب‌هایش جدا نمی‌شد؛ انگار که کل دنیا را به او داده باشند. آمد جلو و گفت: «شیخ نبیل! امروز بهترین روز زندگی منه.» بعد به سمت فلسطین نگاه کرد و گفت: «خیلی عالیه که می‌تونیم هوای فلسطین رو تنفس کنیم.» می‌دانستم که همیشه آرزو و امید آزادی فلسطین را داشت؛ اما واضح بود که آن‌روز امیدش خیلی بیشتر از هروقت دیگری است. (48)

گفته بودند شب با حاج رضوان جلسه داریم. اسمش را شنیده بودیم؛ اما هیچ‌یک از ما تا آن موقع ندیده بودیمش. شام را که خوردیم، دیدیم یک نفر از رزمنده‌ها جلوی ظرف‌شویی ایستاده و دارد ظرف خودش را می‌شوید. ما هم از موقعیت سوء‌استفاده کردیم و همه ظرف‌های‌مان را گذاشتیم جلویش و رفتیم پی کارمان. لبخندی زد و شروع کرد به شستن. دانه‌دانه‌شان را شست. جلسه که شروع شد، فهمیدیم ظرف‌های آن‌شبِ همه‌مان را حاج رضوان شسته. کارمان را به‌روی هیچ‌کدام‌مان نیاورد، هیچ‌وقت. (58)

خیلی‌ها را می‌توانستی در حزب‌الله پیدا کنی که می‌گفتند به لطف حاج رضوان صاحب‌خانه شدیم، یا به لطفش فلان مشکل‌مان حل شد. هر کدام هم با اسمی متفاوت می‌شناختندش. (71)

عاشق حضرت رقیه علیهاالسلام بود. چند روز آخر اقامتش در دمشق، مکرر به زیارت حضرت رقیه علیهاالسلام می‌رفت. شب آخر، چندساعت قبل از آن انفجار هم به زیارت حضرت رقیه علیهاالسلام رفته بود. شاید هم حاجت بیست‌وپنج‌ساله‌اش را از دخترِ سه‌ساله امام حسین علیه‌السلام گرفت. در همان روزهای شهادت حضرت رقیه‌ علیهاالسلام هم شهید شد. (91) 

شهید که شد، بعضی‌ها به سیدحسن پیشنهاد دادند که عضویتش را در حزب‌الله انکار کند. فکر می‌کردند گفتن اینکه معاون جهادی حزب‌الله ترور شده، به مقاومت لطمه می‌زند. کسی به‌وجود شخصی به‌نام عماد مغنیه در حزب‌الله اطمینان نداشت و انکار کردنِ انتساب عماد به حزب‌الله، هیچ‌کس را متعجب نمی‌کرد؛ اما سید گفت: «اعلام می‌کنیم، با افتخار هم اعلام می‌کنیم.» (96)


گزیده‌هایی از کتاب یادگاران 33 ابوجهاد|شهید عماد مغنیه | به‌قلم سیدمحمد موسوی | انتشارات روایت فتح

تصویر متعلق به جلد کتاب است که برش خورده و رنگ و نور آن اندکی ویرایش شده است.

توضیح: شماره‌های داخل پرانتز، شماره خاطرات است. علامت سه‌نقطه (...) نشانه تلخیص است.

  • ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۲:۰۲
  • بنده...

ما از خون تو نمی‌گذریم...

 

  • ۱۳ دی ۰۴ ، ۱۶:۰۸
  • بنده...
  • بنده...

خبر شهادت سیدهادی و سه نفر از دوستانش روز جمعه رسید. روز بعدش یک همایش بزرگ در پشتیبانی از مقاومت داشتیم و در برنامه چنین پیش‌بینی شده بود که در آغاز برنامه به مناسبتی ذکر مصیبت حضرت سیدالشهداء و عزاداری باشد. زمانی که خبر شهادت سیدهادی اعلام شد، من سعی کردم بخش عزاداری از برنامه حذف شود تا مبادا بعضی فکر کنند این بخش اختصاصاً برای سیدهادی و دوستانش اضافه شده...

به هر حال من باید بعد از ذکر مصیبت سخن‌رانی میکردم. وقتی بالا رفتم یکباره دهها دوربین تلویزیونی با لامپهای بزرگ و نورهای قوی روبهرویم قرار گرفت. حرارت بیش از حد تحمل بود. مخصوصا با توجه به اینکه این پروژکتورها حرارت زیادی دارند و جلوی دید را هم می‌گیرند و این مشکل در مورد کسی که مثل من عینک داشته باشد شدیدتر است.

سخن‌رانی را آغاز کردم و طبق معمول صحبت کردم، اما در یک لحظه احساس کردم که دیگر هیچچیزی نمیبینم چون عرق از صورتم سرازیر بود و شیشهی عینک را گرفته بود. خواستم دست دراز کنم و از جعبه دستمال کاغذی روی میز جلویم دستمال بردارم و عرق را پاک کنم-لااقل از شیشهی عینک- ولی دستم پیش نرفت، چون فکر کردم در میان این دوربینهایی که در حال فیلمبرداری هستند حتماً بعضیها فیلم را در اختیار شبکههای مختلف از جمله شبکههای تلویزیونی اسرائیل قرار میدهند و در این صورت همه تصور میکنند من دارم اشکم را پاک میکنم نه عرق را... ترجیح دادم حتی اگر در قطرات عرق غرق شوم، تصویر یک پدر دردمند از کشته شدن فرزند را در اختیار دشمن نگذارم که پشت تریبون در حال گریه است، در حالی که دیگران را به شهادت و جهاد دعوت می‌کند...

ترجمه‌ی بخشی از سخنان شهید سیدحسن نصرالله در مصاحبه با یکی از مجلات فرانسوی، درباره شهادت فرزندشان، سیدهادی؛ مأخذ: کتاب «نصرالله» به کوشش محمدرضا زائری، صص 53 و 54

نقطه‌چین‌های بین متن، جاهایی هستند که تلخیص شده‌اند.


نشانی مأخذ عکس در تارنمای نگاره

  • بنده...

هر وقت او را در تلویزیون می‌دیدم روحیه می‌گرفتم. در چهره‌اش هیچ‌وقت از خستگی و شکستگی اثری نبود، هرچند می‌دانم با کوهی از مشکلات دست‌وپنجه نرم می‌کرد.

یک‌بار وقتی خبرنگار (به گمانم یوسف سلامی) درباره تهدیدهای دشمن از او پرسید، یک‌دستش را مشت کرد و گفت، به جهنم بگذار هر غلطی می‌خواهند بکنند، الحمدلله مشت‌مان پر است.

خداوند رحمتت‌تان کند و از شما راضی باشد.


توضیح: پرسش و پاسخ خبرنگار و شهید حاجی‌زاده شاید عین کلمات ایشان نبود و بر اساس آنچه یادم مانده بود، نقل شد. 

نشانی مأخذ عکس در تارنمای نگاره

  • ۰ نظر
  • ۱۵ شهریور ۰۴ ، ۱۸:۴۳
  • بنده...
ندبه