
برای اولین بار بود که با حاج رضوان کار میکردم. فکر میکردم با یک نظامیِ خشک و خشن روبهرو میشوم. وقتی دیدمش و چند روزی با هم کار کردیم، فهمیدم که چقدر اشتباه میکردم. خیلی متواضع بود و اهل شوخی و خنده. به ظاهرش هم خیلی اهمیت میداد. آنقدر خوشلباس بود که بعضی از بچهها در لباس پوشیدن از او تقلید میکردند. اگر نمیشناختیاش، فکرش را هم نمیکردی که این، همان عماد مغنیهای است که برای اولینبار صهیونیستها را شکست داده. (35)
کمتر اجازه میداد از او عکس بگیرند. بیشتر وقتها خودش بود که پشت دوربین میرفت تا در عکسها حاضر نباشد... هیچ سرویس امنیتی غربی تصویری از او در اختیار نداشت؛ بهجز چند تصویر که آنها هم مربوط به دهه 80 و دوران جوانیاش بود. (30)
فارسی را طوری حرف میزد که فکرش را هم نمیکردی ایرانی نیست، لهجه تهرانی داشت. به انگلیسی و فرانسه هم مسلط بود. همه اینها، کارش را آسان و از مترجم بینیازش میکرد. (38)
خیلیها، حتی خیلی از اعضای حزبالله هم شک داشتند که آیا اصلاً شخصی به نام عماد مغنیه در حزبالله وجود دارد یا نه.... (45)
غروب 25 مه سال 2000 بود که دیدمش؛ روز آزادی جنوب لبنان. همیشه خنده به لب داشت؛ ولی آنروز خنده از لبهایش جدا نمیشد؛ انگار که کل دنیا را به او داده باشند. آمد جلو و گفت: «شیخ نبیل! امروز بهترین روز زندگی منه.» بعد به سمت فلسطین نگاه کرد و گفت: «خیلی عالیه که میتونیم هوای فلسطین رو تنفس کنیم.» میدانستم که همیشه آرزو و امید آزادی فلسطین را داشت؛ اما واضح بود که آنروز امیدش خیلی بیشتر از هروقت دیگری است. (48)
گفته بودند شب با حاج رضوان جلسه داریم. اسمش را شنیده بودیم؛ اما هیچیک از ما تا آن موقع ندیده بودیمش. شام را که خوردیم، دیدیم یک نفر از رزمندهها جلوی ظرفشویی ایستاده و دارد ظرف خودش را میشوید. ما هم از موقعیت سوءاستفاده کردیم و همه ظرفهایمان را گذاشتیم جلویش و رفتیم پی کارمان. لبخندی زد و شروع کرد به شستن. دانهدانهشان را شست. جلسه که شروع شد، فهمیدیم ظرفهای آنشبِ همهمان را حاج رضوان شسته. کارمان را بهروی هیچکداممان نیاورد، هیچوقت. (58)
خیلیها را میتوانستی در حزبالله پیدا کنی که میگفتند به لطف حاج رضوان صاحبخانه شدیم، یا به لطفش فلان مشکلمان حل شد. هر کدام هم با اسمی متفاوت میشناختندش. (71)
عاشق حضرت رقیه علیهاالسلام بود. چند روز آخر اقامتش در دمشق، مکرر به زیارت حضرت رقیه علیهاالسلام میرفت. شب آخر، چندساعت قبل از آن انفجار هم به زیارت حضرت رقیه علیهاالسلام رفته بود. شاید هم حاجت بیستوپنجسالهاش را از دخترِ سهساله امام حسین علیهالسلام گرفت. در همان روزهای شهادت حضرت رقیه علیهاالسلام هم شهید شد. (91)
شهید که شد، بعضیها به سیدحسن پیشنهاد دادند که عضویتش را در حزبالله انکار کند. فکر میکردند گفتن اینکه معاون جهادی حزبالله ترور شده، به مقاومت لطمه میزند. کسی بهوجود شخصی بهنام عماد مغنیه در حزبالله اطمینان نداشت و انکار کردنِ انتساب عماد به حزبالله، هیچکس را متعجب نمیکرد؛ اما سید گفت: «اعلام میکنیم، با افتخار هم اعلام میکنیم.» (96)
گزیدههایی از کتاب یادگاران 33 ابوجهاد|شهید عماد مغنیه | بهقلم سیدمحمد موسوی | انتشارات روایت فتح
تصویر متعلق به جلد کتاب است که برش خورده و رنگ و نور آن اندکی ویرایش شده است.
توضیح: شمارههای داخل پرانتز، شماره خاطرات است. علامت سهنقطه (...) نشانه تلخیص است.
- ۲۷ دی ۰۴ ، ۱۲:۰۲



